<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=11553830&amp;blogName=%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84+%D9%87%D8%A7+%D9%88+%D8%B7%D8%B1%D8%AD+%D9%87%D8%A7&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=SILVER&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=en_US&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

خدا ما را همينطوري كه هستيم ميخواهد



« Home | Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »



12/26/07 3:20 AM
Anonymous فلان بن هیچکس


چرا خفه اش کردی خب؟    



12/26/07 8:00 AM
Blogger شاه رخ


چقد تراژدی ش بالا بود    



12/26/07 9:05 AM
Anonymous Anonymous


اینو ببین. احتمالن باهاش حال می کنی

http://www.youtube.com/watch?v=wVyggTKDcOE    



12/26/07 10:55 AM
Anonymous بنفشه


فهمیدمش    



12/26/07 11:10 AM
Blogger لاغر


نامرد بود این نوشته تان ...    



12/26/07 11:49 PM
Blogger tagh


پس بالاخره شروع به ساختن برج اش کرد.
لذت بردیم مثل همیشه    



12/27/07 8:16 PM
Anonymous nina


خل میشم من آخرش با خوندن این نوشته هاتون!    



12/28/07 3:18 PM
Anonymous farnaz


das nazan borjesh kharab shea oon ke sob talagh gereft....    



12/29/07 12:31 PM
Anonymous اول شخص مفرد


سلام ...
توصيف كوته ترين برش از زندگي با ساخت و پرداخت مناسب به نظرم سخت‌ترين نوع نوشتن است...گاهي به اندازه يه داستان كوتاه نوشتن وقت گير مي‌شه...
ممنونم به خاطر لينكي كه به تجربه اول شخص مفرد داديد.    



12/30/07 3:02 AM
Anonymous رضا


بهش بگو برگرده
من هنوزم دوستش دارم    



12/30/07 8:31 AM
Anonymous Anonymous


سلام.
اینجا رو هم ببین:
http://hajiwashington.com/blog/1386/10/03/silent-night/    



12/30/07 9:35 AM
Anonymous ابرکاکیا


با وسایل روی میز بر ساخت
برج ساختن
یا برج شکستن
.
.
.
.
به نوعی پارادوکس عجیبی داشت
.
.
.    



12/30/07 4:03 PM
Anonymous وحید


تف به این زندگی    



12/31/07 9:09 AM
Anonymous عليرضا


خدا ما را سر-به-نيست مي‌خواهد!    



1/1/08 6:52 PM
Anonymous Anonymous


دارم فكر مي كنم رواي اين داستان از كسي كه وارد خانه‌اش شده چه مي‌خواهد چرا با اين حساسيت به او كه با كفش توي اتاقش راه مي رود نگاه مي كند
راوي چرا دست او را پس مي‌زند آيا رواي فقط به خاطر اين كه نمي داند او طلاق گرفته اين كار را مي‌كند يا مانع بزرگ تري در ميان است ؟و در پايان برجي كه روي ميز ساخته مي‌شود شه شباهتي با اين رابطه مي تواند داشته باشد؟
آيا همان قدر لزران و شكننده و موقتي است    



1/2/08 12:44 AM
Anonymous ََآرش رادمنش


سلام؛
شادم کن با پرتاب نظر ارزشمندت بر ترجمه های نوام از سونیا سانچز!    



1/2/08 4:05 AM
Anonymous میتراگراف


واقعاخداهمانطور که هستیم می خواهدمان؟    



1/3/08 11:25 PM
Anonymous ابوسعید مرضایی


می خوانمت
درست می نشیند جای خودش و
باز هم فکر می کنم هر کسی راه را می رود که من و تو هیچ از آن سر در نمی آوریم
به ارجانستان بیا
...    



1/4/08 4:11 PM
Anonymous سوسن جعفری


محشر ...    



1/26/08 7:00 PM
Anonymous roozbeh


رضا جان آبجو با یخ مزه گد می گیره منبعد یه لیوان گنده رو بزار تو فریزر بعد آبجو رو توش بریز و لذت ببر    



1/31/08 2:40 AM
Anonymous spotlight


بميرم الهی
خفه اش کردی، می دونم
می دونم اين نفس، از کجا ديگه در نمی آد    



» Post a Comment