اپرای قورباغه های مرداب خوار + چند مینیمال سانسور شده

اپرای قورباغه های مرداب خوار - مجموعه مینیمال
جواد سعیدی پور
انتشارات کاروان
مرد كنار پل
مرد كنار پل منتظر ماشين ايستاده بود و داشت دعواي دو تا راننده تاكسي را تماشا مي كرد.
توي شلوغي پياده رو و خيابان داد زد:((بزنش مادرقحبه رو. بزنش.))
چند نفر برگشتند نگاهش كردند. دو نفري كه يقه هم را گرفته بودند يك لحظه به طرف مرد برگشتند و نگاهش كردند.
يكي به مرد نزديك شد و گفت:((چي داري مي گويي؟))
مرد گفت:((دارم مي گويم بزنش مادرقحبه رو.))
دستش را زد به پشت مرد و گفت:((برو. برو پی کارت))
مرد رفته بود عقب تر و داد مي زد:(( بزنش مادرقحبه رو. بزنش.))
ارتش
توي ماشين كنارم نشسته بود و مي گفت:((از دست من ناراحت نباش. خواهرش را […] ارتش است. من از تو نخواهم بقيه از من مي خواهند. گردن تو نيندازم پاي خودم گير است. كي برمي گردي؟))
نگفتم ديگر برنمي گردم.
گفتم:((بيست سال است دارم خدمت مي كنم و هنوز گروهباندوام جناب سرگرد.))
گفت:((خواهرش را […] ارتش است.))
مكث كرد وگفت:((تو چند روز مرخصي گرفته اي؟))
گفتم:((بيست و پنج روز.))
گفت:((يادت مي آيد آن شبي كه با هم تصميم گرفتيم بياييم توي ارتش؟))
گفتم:((نه جناب سرگرد.))
آرايش
زنگ زد به شوهرش، ولي نمي دانست چي بگويد.
گفت:((زنگ زدم حالت را بپرسم.))
گفت:((چيزي شده؟))
گفت:((نه. همينطوري زنگ زدم حالت را بپرسم.))
گفت:((راستش را بگو.))
پرسيد:((من بدون آرايش غير قابل تحملم نه؟))
گفت:((شروع نکن. وقت ندارم. بيا از همكارم بپرس.))
گفت:((راستی همكارت الان از محل كارت زنگ زد و كارت داشت.))
گفت:((براي همين زنگ زدي ببيني من كجا هستم نه؟))
گفت:((نه بخدا. فقط زنگ زدم حالت را بپرسم.))
ساعت يازده شب
زنش در را باز كرد آشغالها را بيرون بگذارد كه او را ديد پشت در خوابش برده.
گفت:((تو دوباره حشيش كشيده اي؟))
گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))
گفت:((بلند شو بيا تو.))
گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))
ايدز
لبهاش را چسباند به رگ بالا آمده گردنم. يك دستش را برد لاي پاهام و يكي را فرو كرد توي موهام.
گفت :((گه نخور! هيچ كاري نمي تواني بكني.))
نفسم را بيرون دادم.
چشمهام را بستم.
خودكشي
سرباز اسلحه را گرفت جلوي سينه سركار استوار و گفت:((تو يك آدم مادرقحبه و قاتل هستي.))
استوارگفت:((با اسلحه شوخي نكن.))
سرباز گلنگدن را كشيد و گفت:((تو از كارهات پشيمان شده اي و تصميم گرفته اي خودكشي كني.))
استوار گفت:((به ت مي گويم اسلحه را بگذار كنار.))
سرباز انگشتش را گذاشت روي ماشه و گفت:((تو باز مي خواهي من را بفرستي بازداشتگاه.))
استوار گفت:((اينبار مي فرستمت زندان پدرسگ. آن اسلحه را بگذار كنار.))
سرباز گفت:((تو قبل از مرگت دوست داري يك سيگار بكشي.))
حداقل چيزي كه داستان را تمام مي كند
مرد زن را از توي بغلش كنار زد و گفت:((مستم حاليم نيست كه ديگر دوستت ندارم.))
و رفت طرف لباسهاش.
درباره اپرای قورباغه های مرداب خوار
روزنامه ایران - قورباغه ها و آدم ها!
روزنامه کارگزاران - کوتاه مثل یک آه
روزنامه کارگزاران – داستان های فوری
وبلاگ کتابلاگ - دربارهی «اپرای قورباغههای مردابخوار»، داستانهای خیلی خیلی کوتاه
وبلاگ تردید - اپرای قورباغه های مرداب خوار
روزنامه اعتماد - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
روزنامه اعتماد – عنکبوت بافی
وبلاگ یخ سوخته - مينيمال به چه درد میخورد؟
وبلاگ سودارو - عنکبوت بافی
وبلاگ کتابلاگ - اپرای قورباغههای مردابخوار و وزارت فخیمهی ارشاد!
وبلاگ نه گفتن - بیگ بنگ
سایت جن و پری - داستانهای خیلی خیلی کوتاه
سایت سه پنج – داستان های مینیمال
وبلاگ شازده کوچولو - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ سورئالیست – اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ من, خودم و نیما - اپرای قورباغههای مردابخوار
وبلاگ کاواک - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ بدون اسم – می نی مال
وبلاگ خلوت لیلا - اپراي قورباغههاي مرداب خوار
وبلاگ تنها اگر دمی - اپرای قورباغه های مرداب خوار
4/28/08 9:42 PMبرعکسِ خیلی خیلی کوتاههای همیشه، ایندفعه باید یک تبریکِ خیلی خیلی بزرگ گفت...
.
خیلی خوشحال شدم.
4/28/08 11:20 PM
آقا بسیار تبریک عرض می شود که بعد از چند سال خون دل خوردن بالاخره چاپ شد. حالا فقط می ماند این سر دنیا چطور باید پیدایش کرد. کیفش نوش جانت آقا.
4/29/08 12:06 AM
آقا مبارک باشه کلي... خوشحالمان کردي به شدت! البته من که به سختي باور کردم، با اون همه مصيبتي که داشت... ;-)
4/29/08 12:14 AM
مبارکات
4/29/08 9:16 AM
تبریکات فراوان
4/29/08 10:25 AM
مبارک باشه. دیگه می شه بخشی از مینیمال ها رو در حالی که کاغذهای کتاب رو بو می کنی بخونی ...
4/29/08 10:57 AM
سلام، تبریک در بلاگ نیوز لینک دادم
4/29/08 11:33 AM
خیلی تبریک میگم و خیلی هم خوشحال شدم . کلی با مینیمال های این مجموعه ت خاطره مندم !
الان در پوست خودم نمی گنجم . انشالا همینطوری پشت سر هم ازین مجموعه ها چاپ کنی دوستم .
4/29/08 6:28 PM
heif ke man iran nistam ta ketabetoon ro bekharam vali sefaresh midam baram bekharan...tabrik migam...movafagh bashid
4/29/08 6:45 PM
گاهی که راه می روم یادم می رود رضا ناظم همان جواد سعدی پور است.و بیشتر از آن یک درخت!
4/29/08 7:42 PM
ابتياع ميكنيمش بلاشك.
4/29/08 10:00 PM
تبریک!
4/29/08 11:10 PM
تبريك براي چاپ كتاب و تشكر از لينك مطلبم.
4/30/08 1:51 AM
This post has been removed by the author.
4/30/08 1:53 AM
من همون پسر کوچیکی هستم که وقتی این وبلاگ رو میخوند دلش از آوای ناقوس های دوردست به لرزه می افتاد...
بلکه چند قدم نزدیک تر شدم
ازت متشکرم...0
4/30/08 9:31 AM
چه عبث مي پنداشتم من اولين كسي ام كه خبردار مي شود
...
عميقا خوشحال شدم و عميقا غمگين
4/30/08 9:31 AM
راستي تبريك يادم رفت
4/30/08 11:47 AM
صميمانه تبريك مي گم و خيلي خوشحالم.
4/30/08 3:04 PM
خيلي عجيب است...هي ميرفتم وبلاگ سپينود و لينك اين خبر را ميديدم و هي با خودم ميگفتم خدايا اين غورباقههاي مردابخوار چهقدر آشنا هستند برايم....تا ناگهان يادم آمد...خيلي تبريك ميگويم به تو و البته بيشتر به خودمان
4/30/08 3:06 PM
راستي "غورباقه" را داشتي ديگر...اين با آن قورباغههاي معمولي فرق داردها...گفته باشم
4/30/08 3:56 PM
خوشحالم ، مبارکتان .
4/30/08 10:32 PM
فوق العاده خوشحالم كه اين اتفاق افتاده ;)
5/1/08 10:08 PM
شرمنده ام کردید واقعا.
خیلی از لطفتان ممنونم.
بزرگترین خوبی که چاپ این کتاب برایم داشت این بود که دوباره نوشتن را مثل سالهای قبل جدی بگیرم.
از دوستان خوبم که با لینک و کامنت و ایمیل و تلفن به من تبریک گفتند, صمیمانه تشکر میکنم
5/2/08 8:04 PM
یا حق
سلام
بدون که فقط برای همین کتاب رفتم نمایشگاه...
موفق باشی
5/2/08 10:20 PM
تبریکات صمیمانه من رو هم پذیرا باشیذ آقا رضا... خوشحالم که دوباره شروع کردین به نوشتن!
5/3/08 8:48 AM
سلام. تبریکات بسیار. من پنجشنبه این کتاب رو از غرفه ی انتشارات کاروان تهیه کردم چون اسمش برام آشنا بود و بعد یادم اومد که از نوشته های شماست. حالا اومدم اینجا که از خودتون دقیقا پرسم که این نوشته تون رو دیدم.
5/3/08 9:53 AM
سلام آقا
حالا کتابت مبارک باشه ولی این وبلاگ بی زبون رو چرا هی بی خودی پینگ می کنی که ما به در بسته بخوریم؟
5/3/08 11:34 AM
شهرزاد عزیز به خاطر تبریک چاپ کتاب ممنونم.
در مورد پینگ من تغییراتی توی این چند روز در وبلاگ دادم که احتمال میدهم پینگ شدن به این خاطر بوده
به هر حال شما و دیگر دوستانم ببخشید اگر
به در بسته خوردید
گندم عزیز خیلی از لطفت ممنونم.
بهزاد عبدی و محسن خطیبی فر عزیز برایتان یک ایمیل فرستادم
5/3/08 7:53 PM
شما را به پیوندهایم افزودم . به امید دیدارهای مجدد....
5/3/08 8:27 PM
خيلی خوشحال شدم که شنيدم. در بلاد کفر هم کتابت گير ميآد؟
5/3/08 9:12 PM
سلام.
من بتازگي شروع به نوشتن كرده ام. خوشحال مي شوم نظر تيزبينانۀ شما را در مورد اولين پستم بدونم.
با سپاس
5/4/08 12:22 AM
سلام.من هم دومین کتابی که گرفتم همین بود.مبارک باشه .اما... کتاب بعدتون هم آیا مینیمال خواهد بود ؟؟
موفق باشید
5/4/08 8:16 AM
بنده بن کل قاطی کردم.این آقایان رضا ناظم و سعیدی پور نسبتشان چیست با هم؟
5/4/08 11:16 PM
کتاب عالي شده استاد.
5/5/08 2:16 PM
گرفتم کتاب را و یک نفس تا تهش رفتم. هیچ پشیمانم نکرد از پولی که بابتش دادم
5/5/08 7:59 PM
یک ساعت از تهران به مشهدمان را ساختید.ممنون
5/5/08 8:43 PM
خيلی جالب بود چند تا از مينيمالها کنار و با هم خوندن ... به خنده و غم و فکر فرو بردند ....
5/6/08 6:09 PM
کاش کمی نزدیک تر بودم ، کتاب را می خریدم و لمس می کردم لذت ورق زدنش را ... نه محدود به زل زدن به این صفحه و خواندن های مکرر مینیمال ها ... دستهایتان را صمیمانه می فشاریم به پاس اوج این خلاقیت و ابداع.... مستدام و پیروز باشید
5/6/08 11:49 PM
و همه چيز به تنهايي گذشت!
5/7/08 2:50 AM
براووو.... ولی اون بزنش مادر قحبه رو خیلی باحال بود... در ضمن... مگه یارو ایدز داشت؟!؟
5/9/08 2:58 AM
وقتی مینیمال ایدز و خوندم اولش به عنوانش دقت نکردم یه جور برداشت کردم وقتی دقت کردم دیدم عنوانش ایدز کاملا برداشتم عوض شد
.....
جالب بود
5/9/08 1:28 PM
برای ساعت يازده شب
:
من نه منم
برای خودکشی
:
سیگار
مثل خوراندن جرعه ای آب قبل از ذبح شرعی
برای حداقل چيزي كه داستان را تمام مي كند
:
کامل مست نبوده
5/10/08 2:27 AM
سلام
منم يه دونه از اين ميني مالها نوشتم
اگه حالشو داشتي يه نگاهي بنداز
به شرافتم كه پشيمون نميشي
آخه براي نوشتنش انگيزه اي كاملا مادي داشتم
5/11/08 1:20 AM
کتابتون رو تو نمایشگاه دیدم و خریدم
و بعد سایتتون رو پیدا کردم
به خاطر سانسور شده هاتون متاسفم
وبراتون ارزوی موفقیت می کنم
5/11/08 7:41 AM
congrad'ssssssssssss
:)
5/11/08 9:23 AM
آقا كتاب و خريدم و بسيار لذت بردم...مدتهاست وبلاگت و ميام...مي خونم و لذت مي برم....
خدم هم از مي 68 نوشتم...سوم مي و اينهمه آرمان گرايي و عشق و آزادي....
لذت مي برم اگر بياي و نيگاهي بش بندازي....
5/11/08 9:30 AM
آقا كتاب و خريدم و بسيار لذت بردم...مدتهاست وبلاگت و ميام...مي خونم و لذت مي برم....
خدم هم از مي 68 نوشتم...سوم مي و اينهمه آرمان گرايي و عشق و آزادي....
لذت مي برم اگر بياي و نيگاهي بش بندازي....
5/11/08 8:39 PM
اين پست را لينك كردم. مينيمالها فوقالعاده بود.
5/14/08 1:21 AM
سلام رفیق... بیا و "هنوز اسم ندارد-قسمت اول" و "نامه ای از خانه" را بخوان! منتظر خواندن نظرت بر هر دو داستان هستم... لینک وبلاگ داستان و شعرهایم در وبلاگ ترجمه هست ... پایکوب باشی و دست انداز!
5/14/08 10:58 AM
سلام و تبريك.
مینيمال آخری واقعاً لذتبخش بود.
5/14/08 9:56 PM
آفرين به مرد
5/15/08 10:05 AM
كتابتان به دستم رسيد
بسي مشعوف شدم
...
5/15/08 1:43 PM
خیلی زیبا بود مدتها بود اینطور چیزی جزبم نکرده بود
من اولین باریه که وبلاگتون رو دیدم
اما لازم شد برای اشنایی بیشتر کتابتون رو بگیرم
بعد دوباره بر می گردم
خوشحال می شم شما هم به من سری بزنید
پاینده باشید
5/15/08 8:52 PM
:)
5/16/08 4:10 AM
تبریک میگم، گرچه کمی دیر
:)
5/16/08 5:36 PM
سلام
من خیلی وقته که اینجارو میخونم
و بابت این همه مینیمال زیبا هم بهتون تبریک میگم
اما وقتی که کتابتون رو از نمایشگاه خریدم اصلا توقع نداشتم داستان هاش اینقدر ضعیف باشه
به هر حال موفق باشید
5/19/08 7:29 AM
بنده شادی هستم جناب سعیدی پور و شرمنده که تا الان مثه یه خواننده لال و چلاق فقط رد میشدم
بی هیچ کامنتی
شایدبه خاطر حس و حالش است که
دیر به دیر سراغم میاد
بیشتر اوقات میخونمتون و خیلی هم خوشحالم من باب این قضیه
موفق و پیروز باشید
و تبریک
5/20/08 11:26 PM
یه قصه داره که من و احسان و محمد و پروانه باهام حال کردیم باهاش
با دست های کاملا سردت....
ولش کن این قصه خیلی وقته تموم شده
5/21/08 2:15 PM
قربان شما خودتان هي پينگ مي كنيد ي اپينگتان مي كنند؟ ما اميدوار مي آييم و خبري نيست.
7/15/08 1:21 PM
دوست عزیز سلام!
1- همه ی صفحات وبلاگ شما را برای یافتن مشخصات تان جستجو کردم، مشخصاتی که در وبلاگتان و فرندفید موجود بود، استخراج کردم. اما بسیاری از مشخصاتی که برای شمارشگرِ وبلاگستان ضروری است نیافتم.
2- وب 3 برای تکمیل و توسعه ی «شمارشگرهای وبلاگستان» نیاز به مشخصات شما دارد، لطفا به این صفحه بروید و مشخصات خود را ارسال کنید. تا جایی که امکان دارد مشخصات اینترنتی (الف) را بصورت کامل ثبت و ارسال کنید. بویژه جیمیل، یاهو و شماره ی سایت هو * در این مرحله بسیار مهم هستند. اگر سایتمتر * را هم قرار دهید که بسیار لطف میکنید.
3- چنانچه مایل نیسیتید نمایشگرِ سایت هو یا سایتمتر را در وبلاگتان قرار دهید میتوانید کدهای مربوط به نمایشِ آیکن را حذف کرده و بقیه ی کدها را در وبلاگتان قرار دهید یا از آیکنِ کوچکِ آنها استفاده کنید یا سایز آنرا آنقدر کوچک کنید که قابل رویت نباشد. این گونه آمارها را خواهیم داشت، اما نمایشگرِ سایتِ هو در وبلاگتان به نمایش در نخواهد آمد.
4- لطفا web3beta@gmail.com و yourimstatus@gmail.com را در جی تالک خود ادد (اضافه) کنید. (بسیار مهم)
5- اگر وب 3 رو در فرندفید و تویتر دنبال نمیکنید ترجیحا دنبال کنید تا دسترسی به اطلاعات شما و همچنین ارتباط با شما راحت تر امکان پذیر باشد
6- ارسال مشخصات تنها چند دقیقه از وقت شما را میگیرد. بی صبرانه منتظر دریافت مشخصات شما هستم. تشکر از لطف و همکاری شما
1/23/09 11:07 PM
salam:)
ketabet chappe dovom shud ya na?
:)
4/8/09 9:24 PM
کتاب بی نظیرتان را خواندم
فوق العاده است
به شدت تاثیر گذار
آفرین
» Post a Comment