<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=11553830&amp;blogName=%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84+%D9%87%D8%A7+%D9%88+%D8%B7%D8%B1%D8%AD+%D9%87%D8%A7&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=SILVER&amp;layoutType=CLASSIC&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2F&amp;blogLocale=en_US&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2Fsearch" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>





مينيمال ها و طرح ها

جواد سعیدی پور

اپرای قورباغه های مرداب خوار + چند مینیمال سانسور شده











اپرای قورباغه های مرداب خوار - مجموعه مینیمال
جواد سعیدی پور
انتشارات کاروان





مرد كنار پل

مرد‌ كنار پل منتظر ماشين ايستاده بود و داشت دعواي دو تا راننده تاكسي را تماشا مي كرد.
توي شلوغي پياده رو و خيابان داد زد:((بزنش مادرقحبه رو. بزنش.))
چند نفر برگشتند نگاهش كردند. دو نفري كه يقه هم را گرفته بودند يك لحظه به طرف مرد برگشتند و نگاهش كردند.
يكي به مرد نزديك شد و گفت:((چي داري مي گويي؟))
مرد گفت:((دارم مي گويم بزنش مادرقحبه رو.))
دستش را زد به پشت مرد و گفت:((برو. برو پی کارت))
مرد رفته بود عقب تر و داد مي زد:(( بزنش مادرقحبه رو. بزنش.))



ارتش

توي ماشين كنارم نشسته بود و مي گفت:((از دست من ناراحت نباش. خواهرش را […] ارتش است. من از تو نخواهم بقيه از من مي خواهند. گردن تو نيندازم پاي خودم گير است. كي برمي گردي؟))
نگفتم ديگر برنمي گردم.
گفتم:((بيست سال است دارم خدمت مي كنم و هنوز گروهباندوام جناب سرگرد.))
گفت:((خواهرش را […] ارتش است.))
مكث كرد وگفت:((تو چند روز مرخصي گرفته اي؟))
گفتم:((بيست و پنج روز.))
گفت:((يادت مي آيد آن شبي كه با هم تصميم گرفتيم بياييم توي ارتش؟))
گفتم:((نه جناب سرگرد.))



آرايش

زنگ زد به شوهرش، ولي نمي دانست چي بگويد.
گفت:((زنگ زدم حالت را بپرسم.))
گفت:((چيزي شده؟))
گفت:((نه. همينطوري زنگ زدم حالت را بپرسم.))
گفت:((راستش را بگو.))
پرسيد:((من بدون آرايش غير قابل تحملم نه؟))
گفت:((شروع نکن. وقت ندارم. بيا از همكارم بپرس.))
گفت:((راستی همكارت الان از محل كارت زنگ زد و كارت داشت.))
گفت:((براي همين زنگ زدي ببيني من كجا هستم نه؟))
گفت:((نه بخدا. فقط زنگ زدم حالت را بپرسم.))



ساعت يازده شب

زنش در را باز كرد آشغالها را بيرون بگذارد كه او را ديد پشت در خوابش برده.
گفت:((تو دوباره حشيش كشيده اي؟))
گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))
گفت:((بلند شو بيا تو.))
گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))



ايدز

لبهاش را چسباند به رگ بالا آمده گردنم. يك دستش را برد لاي پاهام و يكي را فرو كرد توي موهام.
گفت :((گه نخور! هيچ كاري نمي تواني بكني.))
نفسم را بيرون دادم.
چشمهام را بستم.



خودكشي

سرباز اسلحه را گرفت جلوي سينه سركار استوار و گفت:((تو يك آدم مادرقحبه و قاتل هستي.))
استوارگفت:((با اسلحه شوخي نكن.))
سرباز گلنگدن را كشيد و گفت:((تو از كارهات پشيمان شده اي و تصميم گرفته اي خودكشي كني.))
استوار گفت:((به ت مي گويم اسلحه را بگذار كنار.))
سرباز انگشتش را گذاشت روي ماشه و گفت:((تو باز مي خواهي من را بفرستي بازداشتگاه.))
استوار گفت:((اينبار مي فرستمت زندان پدرسگ. آن اسلحه را بگذار كنار.))
سرباز گفت:((تو قبل از مرگت دوست داري يك سيگار بكشي.))



حداقل چيزي كه داستان را تمام مي كند

مرد زن را از توي بغلش كنار زد و گفت:((مستم حاليم نيست كه ديگر دوستت ندارم.))
و رفت طرف لباسهاش.



درباره اپرای قورباغه های مرداب خوار

روزنامه ایران - قورباغه ها و آدم ها!
روزنامه کارگزاران - کوتاه مثل یک آه
روزنامه کارگزاران – داستان های فوری
وبلاگ کتابلاگ - درباره‌ی «اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار»، داستان‌های خیلی خیلی کوتاه
وبلاگ تردید - اپرای قورباغه های مرداب خوار
روزنامه اعتماد - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
روزنامه اعتماد – عنکبوت بافی
وبلاگ یخ سوخته - مينيمال به چه درد میخورد؟
وبلاگ سودارو - عنکبوت بافی
وبلاگ کتابلاگ - اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار و وزارت فخیمه‌ی ارشاد!
وبلاگ نه گفتن - بیگ بنگ
سایت جن و پری - داستان‌های خیلی خیلی کوتاه
سایت سه پنج – داستان های مینیمال
وبلاگ شازده کوچولو - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ سورئالیست – اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ من, خودم و نیما - اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار
وبلاگ کاواک - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ بدون اسم – می نی مال
وبلاگ خلوت لیلا - اپراي قورباغه‌هاي مرداب خوار
وبلاگ تنها اگر دمی - اپرای قورباغه های مرداب خوار

« Home | Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »



4/28/08 9:42 PM
Anonymous آرین


برعکسِ خیلی خیلی کوتاه‌های همیشه، این‌دفعه باید یک تبریکِ خیلی خیلی بزرگ گفت...
.
خیلی خوشحال شدم.    



4/28/08 11:20 PM
Blogger میرزا


آقا بسیار تبریک عرض می شود که بعد از چند سال خون دل خوردن بالاخره چاپ شد. حالا فقط می ماند این سر دنیا چطور باید پیدایش کرد. کیفش نوش جانت آقا.    



4/29/08 12:06 AM
Anonymous عليرضا


آقا مبارک باشه کلي... خوشحال‌مان کردي به شدت! البته من که به سختي باور کردم، با اون همه مصيبتي که داشت... ;-)    



4/29/08 12:14 AM
Anonymous اهری


مبارکات    



4/29/08 9:16 AM
Anonymous غرغرو


تبریکات فراوان    



4/29/08 10:25 AM
Blogger M


مبارک باشه. دیگه می شه بخشی از مینیمال ها رو در حالی که کاغذهای کتاب رو بو می کنی بخونی ...    



4/29/08 10:57 AM
Anonymous بیلی و من


سلام، تبریک در بلاگ نیوز لینک دادم    



4/29/08 11:33 AM
Anonymous مه یا


خیلی تبریک میگم و خیلی هم خوشحال شدم . کلی با مینیمال های این مجموعه ت خاطره مندم !
الان در پوست خودم نمی گنجم . انشالا همینطوری پشت سر هم ازین مجموعه ها چاپ کنی دوستم .    



4/29/08 6:28 PM
Anonymous mary moon


heif ke man iran nistam ta ketabetoon ro bekharam vali sefaresh midam baram bekharan...tabrik migam...movafagh bashid    



4/29/08 6:45 PM
Anonymous لاله


گاهی که راه می روم یادم می رود رضا ناظم همان جواد سعدی پور است.و بیشتر از آن یک درخت!    



4/29/08 7:42 PM
Anonymous اول شخص مفرد


ابتياع مي‌كنيمش بلاشك.    



4/29/08 10:00 PM
Blogger ...


تبریک!    



4/29/08 11:10 PM
Anonymous mahtab


تبريك براي چاپ كتاب و تشكر از لينك مطلبم.    



4/30/08 1:51 AM
Blogger ...


This post has been removed by the author.    



4/30/08 1:53 AM
Blogger ...


من همون پسر کوچیکی هستم که وقتی این وبلاگ رو میخوند دلش از آوای ناقوس های دوردست به لرزه می افتاد...
بلکه چند قدم نزدیک تر شدم
ازت متشکرم...0    



4/30/08 9:31 AM
Anonymous ابركاكيا


چه عبث مي پنداشتم من اولين كسي ام كه خبردار مي شود
...
عميقا خوشحال شدم و عميقا غمگين    



4/30/08 9:31 AM
Anonymous ابركاكيا


راستي تبريك يادم رفت    



4/30/08 11:47 AM
Blogger هما


صميمانه تبريك مي گم و خيلي خوشحالم.    



4/30/08 3:04 PM
Anonymous پونه بريراني


خيلي عجيب است...هي مي‌رفتم وبلاگ سپينود و لينك اين خبر را مي‌ديدم و هي با خودم مي‌گفتم خدايا اين غورباقه‌هاي مرداب‌خوار چه‌قدر آشنا هستند برايم....تا ناگهان يادم آمد...خيلي تبريك مي‌گويم به تو و البته بيش‌تر به خودمان    



4/30/08 3:06 PM
Anonymous پونه بريراني


راستي "غورباقه" را داشتي ديگر...اين با آن قورباغه‌هاي معمولي فرق داردها...گفته باشم    



4/30/08 3:56 PM
Anonymous برف


خوشحالم ، مبارکتان .    



4/30/08 10:32 PM
Anonymous ismaeil vaziry


فوق العاده خوشحالم كه اين اتفاق افتاده ;)    



5/1/08 10:08 PM
Blogger جواد سعیدی پور


شرمنده ام کردید واقعا.
خیلی از لطفتان ممنونم.
بزرگترین خوبی که چاپ این کتاب برایم داشت این بود که دوباره نوشتن را مثل سالهای قبل جدی بگیرم.
از دوستان خوبم که با لینک و کامنت و ایمیل و تلفن به من تبریک گفتند, صمیمانه تشکر میکنم    



5/2/08 8:04 PM
Blogger محسن خطیبی‌فر


یا حق
سلام
بدون که فقط برای همین کتاب رفتم نمایش‌گاه...
موفق باشی    



5/2/08 10:20 PM
Anonymous بهزاد عبدی


تبریکات صمیمانه من رو هم پذیرا باشیذ آقا رضا... خوشحالم که دوباره شروع کردین به نوشتن!    



5/3/08 8:48 AM
Blogger گندم خانوم


سلام. تبریکات بسیار. من پنجشنبه این کتاب رو از غرفه ی انتشارات کاروان تهیه کردم چون اسمش برام آشنا بود و بعد یادم اومد که از نوشته های شماست. حالا اومدم اینجا که از خودتون دقیقا پرسم که این نوشته تون رو دیدم.    



5/3/08 9:53 AM
Blogger Shahrzad


سلام آقا
حالا کتابت مبارک باشه ولی این وبلاگ بی زبون رو چرا هی بی خودی پینگ می کنی که ما به در بسته بخوریم؟    



5/3/08 11:34 AM
Blogger جواد سعیدی پور


شهرزاد عزیز به خاطر تبریک چاپ کتاب ممنونم.
در مورد پینگ من تغییراتی توی این چند روز در وبلاگ دادم که احتمال میدهم پینگ شدن به این خاطر بوده
به هر حال شما و دیگر دوستانم ببخشید اگر
به در بسته خوردید

گندم عزیز خیلی از لطفت ممنونم.
بهزاد عبدی و محسن خطیبی فر عزیز برایتان یک ایمیل فرستادم    



5/3/08 7:53 PM
Anonymous samane


شما را به پیوندهایم افزودم . به امید دیدارهای مجدد....    



5/3/08 8:27 PM
Anonymous دم بريده


خيلی خوشحال شدم که شنيدم. در بلاد کفر هم کتابت گير ميآد؟    



5/3/08 9:12 PM
Anonymous بر گا رفته


سلام.
من بتازگي شروع به نوشتن كرده ام. خوشحال مي شوم نظر تيزبينانۀ شما را در مورد اولين پستم بدونم.
با سپاس    



5/4/08 12:22 AM
Anonymous طیبه


سلام.من هم دومین کتابی که گرفتم همین بود.مبارک باشه .اما... کتاب بعدتون هم آیا مینیمال خواهد بود ؟؟
موفق باشید    



5/4/08 8:16 AM
Anonymous امین ف


بنده بن کل قاطی کردم.این آقایان رضا ناظم و سعیدی پور نسبتشان چیست با هم؟    



5/4/08 11:16 PM
Blogger هديه


کتاب عالي شده استاد.    



5/5/08 2:16 PM
Anonymous امین ف


گرفتم کتاب را و یک نفس تا تهش رفتم. هیچ پشیمانم نکرد از پولی که بابتش دادم    



5/5/08 7:59 PM
Anonymous هدی


یک ساعت از تهران به مشهدمان را ساختید.ممنون    



5/5/08 8:43 PM
Blogger آرمین گیله‌مرد


خيلی جالب بود چند تا از مينيمالها کنار و با هم خوندن ... به خنده و غم و فکر فرو بردند ....    



5/6/08 6:09 PM
Anonymous sama


کاش کمی نزدیک تر بودم ، کتاب را می خریدم و لمس می کردم لذت ورق زدنش را ... نه محدود به زل زدن به این صفحه و خواندن های مکرر مینیمال ها ... دستهایتان را صمیمانه می فشاریم به پاس اوج این خلاقیت و ابداع.... مستدام و پیروز باشید    



5/6/08 11:49 PM
Anonymous من


و همه چيز به تنهايي گذشت!    



5/7/08 2:50 AM
Anonymous بهزاد عبدی


براووو.... ولی اون بزنش مادر قحبه رو خیلی باحال بود... در ضمن... مگه یارو ایدز داشت؟!؟    



5/9/08 2:58 AM
Anonymous اسمارتیس


وقتی مینیمال ایدز و خوندم اولش به عنوانش دقت نکردم یه جور برداشت کردم وقتی دقت کردم دیدم عنوانش ایدز کاملا برداشتم عوض شد
.....
جالب بود    



5/9/08 1:28 PM
Anonymous سینا رهسپار


برای ساعت يازده شب
:
من نه منم

برای خودکشی
:
سیگار
مثل خوراندن جرعه ای آب قبل از ذبح شرعی

برای حداقل چيزي كه داستان را تمام مي كند
:
کامل مست نبوده    



5/10/08 2:27 AM
Anonymous آدم برفي


سلام
منم يه دونه از اين ميني مالها نوشتم
اگه حالشو داشتي يه نگاهي بنداز
به شرافتم كه پشيمون نميشي
آخه براي نوشتنش انگيزه اي كاملا مادي داشتم    



5/11/08 1:20 AM
Anonymous nilow


کتابتون رو تو نمایشگاه دیدم و خریدم
و بعد سایتتون رو پیدا کردم
به خاطر سانسور شده هاتون متاسفم
وبراتون ارزوی موفقیت می کنم    



5/11/08 7:41 AM
Anonymous sun


congrad'ssssssssssss
:)    



5/11/08 9:23 AM
Anonymous Anonymous


آقا كتاب و خريدم و بسيار لذت بردم...مدتهاست وبلاگت و ميام...مي خونم و لذت مي برم....
خدم هم از مي 68 نوشتم...سوم مي و اينهمه آرمان گرايي و عشق و آزادي....
لذت مي برم اگر بياي و نيگاهي بش بندازي....    



5/11/08 9:30 AM
Anonymous ارتش سايه ها


آقا كتاب و خريدم و بسيار لذت بردم...مدتهاست وبلاگت و ميام...مي خونم و لذت مي برم....
خدم هم از مي 68 نوشتم...سوم مي و اينهمه آرمان گرايي و عشق و آزادي....
لذت مي برم اگر بياي و نيگاهي بش بندازي....    



5/11/08 8:39 PM
Anonymous اول شخص مفرد


اين پست را لينك كردم. مينيمال‌ها فوق‌العاده بود.    



5/14/08 1:21 AM
Anonymous آرش رادمنش


سلام رفیق... بیا و "هنوز اسم ندارد-قسمت اول" و "نامه ای از خانه" را بخوان! منتظر خواندن نظرت بر هر دو داستان هستم... لینک وبلاگ داستان و شعرهایم در وبلاگ ترجمه هست ... پایکوب باشی و دست انداز!    



5/14/08 10:58 AM
Anonymous LimOo


سلام و تبريك.
مینيمال آخری واقعاً لذتبخش بود.    



5/14/08 9:56 PM
Anonymous dalghak


آفرين به مرد    



5/15/08 10:05 AM
Anonymous ابركاكيا


كتابتان به دستم رسيد
بسي مشعوف شدم
...    



5/15/08 1:43 PM
Anonymous مجله کوچک


خیلی زیبا بود مدتها بود اینطور چیزی جزبم نکرده بود
من اولین باریه که وبلاگتون رو دیدم
اما لازم شد برای اشنایی بیشتر کتابتون رو بگیرم
بعد دوباره بر می گردم
خوشحال می شم شما هم به من سری بزنید
پاینده باشید    



5/15/08 8:52 PM
Blogger مهرآبات


:)    



5/16/08 4:10 AM
Blogger Creature


تبریک میگم، گرچه کمی دیر
:)    



5/16/08 5:36 PM
Anonymous حسن


سلام
من خیلی وقته که اینجارو میخونم
و بابت این همه مینیمال زیبا هم بهتون تبریک میگم
اما وقتی که کتابتون رو از نمایشگاه خریدم اصلا توقع نداشتم داستان هاش اینقدر ضعیف باشه
به هر حال موفق باشید    



5/19/08 7:29 AM
Anonymous شادی


بنده شادی هستم جناب سعیدی پور و شرمنده که تا الان مثه یه خواننده لال و چلاق فقط رد میشدم
بی هیچ کامنتی
شایدبه خاطر حس و حالش است که
دیر به دیر سراغم میاد

بیشتر اوقات میخونمتون و خیلی هم خوشحالم من باب این قضیه
موفق و پیروز باشید

و تبریک    



5/20/08 11:26 PM
Anonymous فرزانه مرادی


یه قصه داره که من و احسان و محمد و پروانه باهام حال کردیم باهاش
با دست های کاملا سردت....
ولش کن این قصه خیلی وقته تموم شده    



5/21/08 2:15 PM
Anonymous k1-35


قربان شما خودتان هي پينگ مي كنيد ي اپينگتان مي كنند؟‌ ما اميدوار مي آييم و خبري نيست.    



7/15/08 1:21 PM
OpenID web3b


دوست عزیز سلام!
1- همه ی صفحات وبلاگ شما را برای یافتن مشخصات تان جستجو کردم، مشخصاتی که در وبلاگتان و فرندفید موجود بود، استخراج کردم. اما بسیاری از مشخصاتی که برای شمارشگرِ وبلاگستان ضروری است نیافتم.
2- وب 3 برای تکمیل و توسعه ی «شمارشگرهای وبلاگستان» نیاز به مشخصات شما دارد، لطفا به این صفحه بروید و مشخصات خود را ارسال کنید. تا جایی که امکان دارد مشخصات اینترنتی (الف) را بصورت کامل ثبت و ارسال کنید. بویژه جیمیل، یاهو و شماره ی سایت هو * در این مرحله بسیار مهم هستند. اگر سایتمتر * را هم قرار دهید که بسیار لطف میکنید.
3- چنانچه مایل نیسیتید نمایشگرِ سایت هو یا سایتمتر را در وبلاگتان قرار دهید میتوانید کدهای مربوط به نمایشِ آیکن را حذف کرده و بقیه ی کدها را در وبلاگتان قرار دهید یا از آیکنِ کوچکِ آنها استفاده کنید یا سایز آنرا آنقدر کوچک کنید که قابل رویت نباشد. این گونه آمارها را خواهیم داشت، اما نمایشگرِ سایتِ هو در وبلاگتان به نمایش در نخواهد آمد.
4- لطفا web3beta@gmail.com و yourimstatus@gmail.com را در جی تالک خود ادد (اضافه) کنید. (بسیار مهم)
5- اگر وب 3 رو در فرندفید و تویتر دنبال نمیکنید ترجیحا دنبال کنید تا دسترسی به اطلاعات شما و همچنین ارتباط با شما راحت تر امکان پذیر باشد
6- ارسال مشخصات تنها چند دقیقه از وقت شما را میگیرد. بی صبرانه منتظر دریافت مشخصات شما هستم. تشکر از لطف و همکاری شما    



1/23/09 11:07 PM
Anonymous gongeshk


salam:)
ketabet chappe dovom shud ya na?
:)    



4/8/09 9:24 PM
Anonymous محبوبه راد


کتاب بی نظیرتان را خواندم
فوق العاده است
به شدت تاثیر گذار
آفرین    



» Post a Comment