<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=11553830&amp;blogName=%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84+%D9%87%D8%A7+%D9%88+%D8%B7%D8%B1%D8%AD+%D9%87%D8%A7&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=SILVER&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=en_US&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

هیچان (میانبرهای سی ثانیه ای)


هیچان(میانبرهای سی ثانیه ای) نام کتاب دوم من است و حدودا شامل 100 مینیمال و طرح است. دو مینیمال زیر را از این مجموعه انتخاب کرده‌ام.



سایه‌ها

آخرین جرعه را می‌خورد، سیگارش را روشن می‌کند، چشمانش را می‌بندد تا مثل هرشب به سایه‌هایی که مدت‌هاست از خودش رانده‌، فکر کند. به سایه‌های بی‌ارزشی که برای پول او همه کار می‌کنند. به سایه‌ای که هر چند روز می‌آید پیشش و گریه می‌کند که چرا بیشتر دوستش ندارد, چرا دیگر به خانه بر نمی‌گردد. به سایه‌های سیاه و سفیدی که هر روز صبح, پشت سر او, از بوی مشروب دهانش حرف می‌زنند. به بغضی که هر شب به‌اش می‌گوید:«تا بیرونم نریزی نمی‌گذارم بخوابی.»
اما فقط باید به نزدیک ظهر فکر کند که آمد به‌ش سلام کرد، پرونده‌اش را گذاشت روی میزش و ایستاد روبروش تا او به‌ش اجازه نشستن بدهد.
نباید به او فکر کند. او فقط یک کارمند ساده است.


سیم خاردار

رگ‌هاش خون را برنمی‌گرداندند. یخ‌زده و خشک بودند. چشم‌هاش همه‌چیز را سیاه و محو می‌دید. هوا از جلوی صورتش فرار می‌کرد تا نتواند درست نفس بکشد. سیم خاردار را مشت کرده بود و داشت می‌رفت. خون و تکه‌های دستش روی سیم خاردار می‌ماند و سیاه می‌شد.
سرگروهبان چشم از او برداشت و برگشت توی اتاق. نشست پشت میز و سیگارش را روشن کرد و به مرد لخت و نیمه‌جانی که از سقف آویزان بود گفت: «چند وقت است که می‌شناسیش؟»
گفت: «از بچگی.»
گفت: «هر چهار تا بچه مال تو هستند؟»
گفت: «بله.»
گفت: «چطور این کار را می‌کردید؟»
گفت: «بچه‌های او را می‌انداختیم.»
گفت: «پس خانواده او خانواده تو هستند.»
گفت: «قربان ما از بچگی مال هم بودیم. سروان او را وادار کرد که زنش بشود.»

جواد سعیدی پور

« Home | Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »
| Next »



12/12/08 4:04 PM
Blogger آرمین گیله‌مرد


سلام ...
صفحه را باز کرد، خط اول مینیمال را تمام نکرده هوس سیگار کرد ... دهنش خشک شد و خط دوم خواند اما دید فایده ندارد ... چیزکی نوشت و بلند شد رفت تا بزودی برگردد ... شاید هم دیرتر
;-)    



12/12/08 5:20 PM
Blogger آرمین گیله‌مرد


سلام ... بازهم که حرف سيگار هست ...    



12/12/08 7:27 PM
Anonymous mitragraph


سلام چقدر خوشحالم که پست تازه اینجا می بینم
کجا بودی ؟    



12/13/08 8:27 PM
Blogger Nader


تبریک (:    



12/14/08 1:58 PM
Anonymous Anonymous


الان قورباغه های مرداب خوار نشسته اند روی میزم و داریم با هم چای می خوریم (: باز هم ممنون به خاطر همه آن نقطه های پایان داستان ها که حال آدم را عوض می کند.    



12/15/08 12:13 AM
Blogger میرزا


تبریک آقاجان
چه سعادتی
البته من ملتفت نشدم چطور باید هیچان را بخوان، مثل لاهیجان بدون لا یا مثل هیجان؟
عوامیم دیگر.    



12/15/08 7:50 PM
Blogger جواد سعیدی پور


محمد عزیز سلام
Hichan
درست است    



12/16/08 1:12 AM
Anonymous فرانک


از "شِر" شدن "وجدان بیدار آقای کاف" توسط "رضا ناظم" احساس اعتماد به نفس فوق العاده ای می کنیم!؛    



12/16/08 5:38 PM
Anonymous سوسن جعفری


به‌به! چقدر خوب! از بچگی مال هم بودیم!


خیلی آمدم اینجا و باز قورباغه‌ها بودند ... داشتم/داشتیم نگران می‌شدیم. خوش آمدید.    



12/17/08 5:33 PM
Anonymous پرماوان


با سلام . آیا می توان این چیزی را که من نوشته ام داستان نامید ؟    



12/21/08 7:08 PM
Anonymous alisaravi


i am    



12/25/08 12:52 PM
Anonymous نئو


سلام
کلی اون سیم خاردارو خوندیم تا فهمیدیم
بعدشم کلی دپرس شدیم
خوب می نویسیا!!!!!!    



12/27/08 10:45 PM
Anonymous بیدمجنون


حس های تازه ای تو نوشته هاتون بود شایدم بشه گفت که دردای تازه ولی تصور من از مینیمال یه کم کوتاهتر از اینی بود که شما نوشتین
به هر حال من که لذت بردم تقریبا همشونو خوندم بعضیاش واقعا شاهکار بودن    



12/29/08 12:30 AM
Blogger ...


واقعاً دلتنگت شده بودم, خوشحالم.
کتاب چاپ شده؟    



1/18/09 7:53 AM
Anonymous UnSpoken Dream


یه زمانی منم می تونستم مینیمال بنویسم...با خوندن مینیمال های شما حسش برگشت!!    



1/22/09 11:50 PM
Anonymous gongeshk


khubi?
che khushhal shudam vase ketabe dovomet:)
:-*    



1/24/09 4:28 AM
Anonymous مهدی


عالی بود رفیق!    



1/26/09 8:19 PM
Anonymous Anonymous


آقا من یک سئوال داشتم کجا کتابت رو بردی چاپ کردند؟ من هر جا بردم گفتن چاپ نمی کنند.
http://www.undergroundstory.com/    



2/15/09 11:20 AM
Anonymous آزاده


سیم خاردار به دلم چنگ انداخته    



2/20/09 1:46 AM
Anonymous آرش


سلام. اگه شماره ای از محسن داری لطف کن و برام کامنت بذار. متشکر    



2/20/09 8:49 PM
Anonymous Anonymous


دوستان، امروز كه خبر حكم اعدام احتمالي مرتضی رسولیان را شنيدم و از شکنجه های شدید او در زندان با خبر شدم، تصمیم گرفتم شما را نیز در جریان ناگفته هایم بگذارم.
http://sokhanibamorteza.blogfa.com    



2/24/09 11:42 AM
Anonymous آرمان


سلام.
شما را می خوانم.
دو سه خطی می نویسم به شیوه نثر قدیم
که به نظر خودم یکی از بهترین نوع مینیمال هستند.
خوشحال می شون نظر شما را بدانم
www.god-love-meaning.blogfa.com    



2/24/09 11:44 AM
Anonymous آرمان


البته اشتبه نشه
نوشته های خودم و نگفتم
منظورم این نثر قدیم که جا دارد برای مینیمال نویسی
مستدام باشید    



2/26/09 8:53 PM
Anonymous samsa


yeki az arezohayam in ast, ketabi dashte basham ke esme nevisandeash esme khodam bashad.    



2/27/09 12:36 AM
Anonymous سنگ


سلامم را تو پاسخ گو!...
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد...

با هزار تومان چه كار ميشه كرد؟!
اين سوالو تو سايت موسسه حمايت از كودكان سرطاني محك ديدم...
...
به دختر كوچولوم نگاهي كردم...
تو خوابه نازه...
جلو رفتم مثل عادت هرشب بيني خودمو جلو بيني كوچولوش گرفتم...
چشمامو بستم...
نفس مي‌كشم... عميق... عميقِ عميق...
مي خوام همه بازدم پاكش بره تو ريه‌هام...
عطر نفسش روحمو تازه مي‌كنه...
.
.
ناگهان يه دختر كوچولويي رو ديدم كه جاي بوسه خدا به جاي موهاي فرفري نازش،
روي سرش مي‌درخشه!
به آينه مي‌گفت: ميشه يه بار ديگه ببينم با موي فرفري چه شكلي بودم!!!
...
لالا! لالا! گلم لالا!
لالا! لالا! گلم لالا!    



3/15/09 12:33 PM
Anonymous آرين دينازاد


پس خا نواده او خانواده تو هستند...
روي مينيمال كه نمي شه حرف زد فقط مي شه هي خوندش و هي خوندش..

مشتاق ديدار ..خوبه يه قراري بذاريم..:)    



3/17/09 1:59 PM
Anonymous فاطمه اختصاری


(((ببخشید دندانتان توی گردن من است!)))

سلام دوست خوبم! به روزم با کلی شعر و مطلب و خبر و ...

(((به چیزهای قشنگی که هست فکر بکن!!)))

....الف. لام. میم....
«مهدی موسوی» بودن غمگین است!

....الف. لام. میم....
ميمون، به دُمت نگاه كن!

....الف. لام. میم....
«PMS» مخفف وضعيت پست مدرن «Post Modern Situation» نيست بلكه ...

....الف. لام. میم....
«همين است كه عقل من ادراك مي كند»
«شمس» دارد زندگی ام را زیر و رو می کند

....الف. لام. میم....
PLOP!
او داشت قِل مي خورد!

....الف. لام. میم....
شماره چهارم فصلنامه‌ی همين فردا بود چاپ شد
(به زمان با دید غیرخطی نگاه کنید!)

.....

(((شاعر ان خوب به بهشت مي روند، شاعران بد به همه جا!)))
(نقدی متفاوط!! و ... راجع به برگزاری جشنواره های شعر کشور)
پوتين براي سربازان جديد
...

(((پرنده ی نخی ام زیر چرخ خیاطی)))
...

و ديگر هیچ!    



3/20/09 7:11 PM
Anonymous Anonymous


سلام
فوق العاده بود
هیجان زده شدم
این طور نوشته های عجیب هر چند صد سال پیدا میشن
من همشونو یه جا پیدا کردم
خوشحالم و از خوندنت لذت میبرم    



3/25/09 12:51 AM
Anonymous arsalan


احساسي ترد، در اندرون دختر آشوب به پا کرده بود. وقتي باران مي آيد، صداي کسي همراهش هست که دوستش داري. اگر سرما اذيت نکند مي تواني ساعت ها گوش کني و آماده شوي براي سالهاي دوري. از پشت شيشه‌هاي بخار گرفته و مات، نورهاي مبهمي از خيابان و ماشين هايش ديده مي شود. وقتي که زل بزني و لايه اي اشک هم در چشمانت نشسته باشد فقط ملغمه اي از رنگ و نور مي‌بيني که رشته‌ی افکارت را بهم مي‌ريزد. براي هزارمين بار از خودش پرسيد "اشکال کار کجاست؟" نه، نمي توانست بي‌تجربگي باشد، او بارها آزموده و دريافته‌بود که اين رنج فريبي بيش نيست. درست است که هر چه دانه‌هاي ساعت شني عمر بيشتر فرو بريزد، پشت ساعت واضح‌تر ديده مي‌شود. اما مگر پشت ساعت چه نهفته‌اند که به بهاي عمر به دست آيد. بسيار دشوار است دنبال تابوتي بگردي براي افکارت...    



3/29/09 1:21 PM
Anonymous سامان


این مینیمال هایت اتاقی ساکت و فنجانی قهوه و سیگاری برگ می طلبد تا بخوانی با آرامش و لذت...    



4/15/09 10:21 AM
Anonymous خانم بوک


مینیمال ها جذاب اند! فکر های نو و تازه ای در اغلب شان دیده میشود.

تبریک میگم چاپ کتاب دومتان را    



4/16/09 11:25 PM
Anonymous mojtaba


chgera einghadr zajr!az neveshtanet dardam amad!    



4/26/09 12:12 AM
Anonymous وحید باقرلو


سلام
عالی بودن
مخصوصا دومی
موفق باشی...    



4/29/09 11:10 AM
Anonymous سامان


ممنون مرد...    



5/18/09 10:05 AM
Anonymous سلام همسایه های 5


سلام.با شعری از خودم منتظر نقد و نظر شما هستم.    



5/21/09 11:38 AM
Anonymous وحید کیان پور


شايد قصه اي هست
که سطر به سطر
ما را جدا نوشته اند
چه قصه تلخي ست زندگي

وحيد کيان پور


سلام دوست عزيز
وبلاگ و نوشته هاي خيلي زيبايي داريد
توي وبلاگ - نگاه تلخ - منتظر حضور
گرمتون هستم.
اين نظر زمينه اي براي آشنايي هاي
بيشتر است پس از اختصار و کوتاهي و
جمله بندي آن دلگير نشويد.
باتشکر وحيد کيان پور    



5/27/09 4:57 PM
Anonymous علي


دوست عزیر سلام
مطالب جالب و خواندنی در وبلاگتون دیدم .
برای همین خوشحال میشم افتخار بدید و مرا با نام (( با مزه بیا تو )) و به آدرس :
http://bamaze88.blogfa.com/
لینک کرده و با هم تبادل نظر و اطلاعات کنیم .
باتشکر    



6/9/09 1:07 AM
Anonymous ذهن قرمز


از این که الان اینجایم خوشحال واز این که چرا اینقدر دیر ناراحت.با تمام اوصاف همه این مینی مال ها که گذاشته بودید رو با دقت خوندم و از فلاش های خلق لحظه آنی و ضربه ناگهانی در پایان و ضرباهنگ سریع لذت بردم.در مینی مال نویسی من هم به صورت تجربه یه کارایی کردم .خوشحال میشم نظرتو بگی.    



6/15/09 6:29 PM
Anonymous تي تي


عاليه!    



7/13/09 8:37 AM
Anonymous الهام ـ ابرکاکیا


سلام یعنی تا زمانی که کتابت چاپ نشود قرار نیست اینجا آپ شود؟؟
تو بنویس شاید در من هم تغییری برای نوشتن حاصل شد ...
به کل رزومره شدم
دلم مینیمال نوشتن میخواد    



7/18/09 2:49 PM
Anonymous Anonymous


مینیمالیست بومی کمی (شاید)خسته کننده شده باشد،دوست دارم از کسانی که میتوانند اینگونه بنویسند چیزهایی بخوانم که در فرم و محتوا فراوطنی و جهانی تر نوشته باشند.    



7/22/09 1:10 AM
Anonymous مهدخت


سلام.
سیم خاردار حتی بهتر از سایه ها بود...
(برای من)    



7/25/09 11:24 PM
Anonymous sim card charge


شارژ اینترنتی سیم کارت های اعتباری همراه اول . ایرانسل و تالیا در هر زمان از روز ارزانتر از همه جا آسان ترین روش
تنها کافیست رمز دوم مارت عابربانک خود را فعال کنید
فروشگاه : شارژ۲۴
http://www.charge24.ir
یک بار امتحان کنید مشتری شوید    



11/18/09 12:44 AM
Anonymous ...!


cheghadr in tarh ha doost dashtani hastan...    



11/28/09 12:22 AM
Anonymous الاهه


سلام
نوشته های بسیار زیبایی دارید
ایجازشان حیرت انگیز است و خواستم بگویم که لطفا بیشتر بنویسید. نگاهتان و شیوه بیانش زیباست    



12/11/09 11:48 PM
Anonymous آمد


و کاش باران بگیرد بر این زندگی تا بشویم دلتنگی های خویش.    



12/11/09 11:49 PM
Anonymous بی اسم


خواندنی بود .    



» Post a Comment