<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=11553830&amp;blogName=%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84+%D9%87%D8%A7+%D9%88+%D8%B7%D8%B1%D8%AD+%D9%87%D8%A7&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=SILVER&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=en_US&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Frezanazem.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

...


Saturday, December 26, 2009

ممنونم از دوستانی که از راههای مختلف فوت پدرم را تسلیت گفتند.

هیچان (میانبرهای سی ثانیه ای)


Thursday, December 11, 2008

هیچان(میانبرهای سی ثانیه ای) نام کتاب دوم من است و حدودا شامل 100 مینیمال و طرح است. دو مینیمال زیر را از این مجموعه انتخاب کرده‌ام.



سایه‌ها

آخرین جرعه را می‌خورد، سیگارش را روشن می‌کند، چشمانش را می‌بندد تا مثل هرشب به سایه‌هایی که مدت‌هاست از خودش رانده‌، فکر کند. به سایه‌های بی‌ارزشی که برای پول او همه کار می‌کنند. به سایه‌ای که هر چند روز می‌آید پیشش و گریه می‌کند که چرا بیشتر دوستش ندارد, چرا دیگر به خانه بر نمی‌گردد. به سایه‌های سیاه و سفیدی که هر روز صبح, پشت سر او, از بوی مشروب دهانش حرف می‌زنند. به بغضی که هر شب به‌اش می‌گوید:«تا بیرونم نریزی نمی‌گذارم بخوابی.»
اما فقط باید به نزدیک ظهر فکر کند که آمد به‌ش سلام کرد، پرونده‌اش را گذاشت روی میزش و ایستاد روبروش تا او به‌ش اجازه نشستن بدهد.
نباید به او فکر کند. او فقط یک کارمند ساده است.


سیم خاردار

رگ‌هاش خون را برنمی‌گرداندند. یخ‌زده و خشک بودند. چشم‌هاش همه‌چیز را سیاه و محو می‌دید. هوا از جلوی صورتش فرار می‌کرد تا نتواند درست نفس بکشد. سیم خاردار را مشت کرده بود و داشت می‌رفت. خون و تکه‌های دستش روی سیم خاردار می‌ماند و سیاه می‌شد.
سرگروهبان چشم از او برداشت و برگشت توی اتاق. نشست پشت میز و سیگارش را روشن کرد و به مرد لخت و نیمه‌جانی که از سقف آویزان بود گفت: «چند وقت است که می‌شناسیش؟»
گفت: «از بچگی.»
گفت: «هر چهار تا بچه مال تو هستند؟»
گفت: «بله.»
گفت: «چطور این کار را می‌کردید؟»
گفت: «بچه‌های او را می‌انداختیم.»
گفت: «پس خانواده او خانواده تو هستند.»
گفت: «قربان ما از بچگی مال هم بودیم. سروان او را وادار کرد که زنش بشود.»

جواد سعیدی پور

اپرای قورباغه های مرداب خوار + چند مینیمال سانسور شده


Monday, April 28, 2008










اپرای قورباغه های مرداب خوار - مجموعه مینیمال
جواد سعیدی پور
انتشارات کاروان





مرد كنار پل

مرد‌ كنار پل منتظر ماشين ايستاده بود و داشت دعواي دو تا راننده تاكسي را تماشا مي كرد.
توي شلوغي پياده رو و خيابان داد زد:((بزنش مادرقحبه رو. بزنش.))
چند نفر برگشتند نگاهش كردند. دو نفري كه يقه هم را گرفته بودند يك لحظه به طرف مرد برگشتند و نگاهش كردند.
يكي به مرد نزديك شد و گفت:((چي داري مي گويي؟))
مرد گفت:((دارم مي گويم بزنش مادرقحبه رو.))
دستش را زد به پشت مرد و گفت:((برو. برو پی کارت))
مرد رفته بود عقب تر و داد مي زد:(( بزنش مادرقحبه رو. بزنش.))



ارتش

توي ماشين كنارم نشسته بود و مي گفت:((از دست من ناراحت نباش. خواهرش را […] ارتش است. من از تو نخواهم بقيه از من مي خواهند. گردن تو نيندازم پاي خودم گير است. كي برمي گردي؟))
نگفتم ديگر برنمي گردم.
گفتم:((بيست سال است دارم خدمت مي كنم و هنوز گروهباندوام جناب سرگرد.))
گفت:((خواهرش را […] ارتش است.))
مكث كرد وگفت:((تو چند روز مرخصي گرفته اي؟))
گفتم:((بيست و پنج روز.))
گفت:((يادت مي آيد آن شبي كه با هم تصميم گرفتيم بياييم توي ارتش؟))
گفتم:((نه جناب سرگرد.))



آرايش

زنگ زد به شوهرش، ولي نمي دانست چي بگويد.
گفت:((زنگ زدم حالت را بپرسم.))
گفت:((چيزي شده؟))
گفت:((نه. همينطوري زنگ زدم حالت را بپرسم.))
گفت:((راستش را بگو.))
پرسيد:((من بدون آرايش غير قابل تحملم نه؟))
گفت:((شروع نکن. وقت ندارم. بيا از همكارم بپرس.))
گفت:((راستی همكارت الان از محل كارت زنگ زد و كارت داشت.))
گفت:((براي همين زنگ زدي ببيني من كجا هستم نه؟))
گفت:((نه بخدا. فقط زنگ زدم حالت را بپرسم.))



ساعت يازده شب

زنش در را باز كرد آشغالها را بيرون بگذارد كه او را ديد پشت در خوابش برده.
گفت:((تو دوباره حشيش كشيده اي؟))
گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))
گفت:((بلند شو بيا تو.))
گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))



ايدز

لبهاش را چسباند به رگ بالا آمده گردنم. يك دستش را برد لاي پاهام و يكي را فرو كرد توي موهام.
گفت :((گه نخور! هيچ كاري نمي تواني بكني.))
نفسم را بيرون دادم.
چشمهام را بستم.



خودكشي

سرباز اسلحه را گرفت جلوي سينه سركار استوار و گفت:((تو يك آدم مادرقحبه و قاتل هستي.))
استوارگفت:((با اسلحه شوخي نكن.))
سرباز گلنگدن را كشيد و گفت:((تو از كارهات پشيمان شده اي و تصميم گرفته اي خودكشي كني.))
استوار گفت:((به ت مي گويم اسلحه را بگذار كنار.))
سرباز انگشتش را گذاشت روي ماشه و گفت:((تو باز مي خواهي من را بفرستي بازداشتگاه.))
استوار گفت:((اينبار مي فرستمت زندان پدرسگ. آن اسلحه را بگذار كنار.))
سرباز گفت:((تو قبل از مرگت دوست داري يك سيگار بكشي.))



حداقل چيزي كه داستان را تمام مي كند

مرد زن را از توي بغلش كنار زد و گفت:((مستم حاليم نيست كه ديگر دوستت ندارم.))
و رفت طرف لباسهاش.



درباره اپرای قورباغه های مرداب خوار

روزنامه ایران - قورباغه ها و آدم ها!
روزنامه کارگزاران - کوتاه مثل یک آه
روزنامه کارگزاران – داستان های فوری
وبلاگ کتابلاگ - درباره‌ی «اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار»، داستان‌های خیلی خیلی کوتاه
وبلاگ تردید - اپرای قورباغه های مرداب خوار
روزنامه اعتماد - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
روزنامه اعتماد – عنکبوت بافی
وبلاگ یخ سوخته - مينيمال به چه درد میخورد؟
وبلاگ سودارو - عنکبوت بافی
وبلاگ کتابلاگ - اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار و وزارت فخیمه‌ی ارشاد!
وبلاگ نه گفتن - بیگ بنگ
سایت جن و پری - داستان‌های خیلی خیلی کوتاه
سایت سه پنج – داستان های مینیمال
وبلاگ شازده کوچولو - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ سورئالیست – اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ من, خودم و نیما - اپرای قورباغه‌های مرداب‌خوار
وبلاگ کاواک - اپراي قورباغه هاي مرداب خوار
وبلاگ بدون اسم – می نی مال
وبلاگ خلوت لیلا - اپراي قورباغه‌هاي مرداب خوار
وبلاگ تنها اگر دمی - اپرای قورباغه های مرداب خوار